تمام غمهایت را به جان میخرم،تو فقط صدای خنده هایت را به کسی نفروش…
آب و هوای چشمانم آنقدر بارانیست
که رخت های دلتنگی ام را
مجالی برای خشک شدن نیست
اینگونه است که دلم برایت همیشه تنگ است
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم
تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم
هنوز هم دلتنگ می شود
برای محض حرف زدنت
و برای تکیه کلام هایت
که نمی دانستی
فقط کلام تو نبود
من هم به آنها تکیه داده بودم